نه...نه...گریه نمی کنم...چشمامو می بندم و فقط خودمو خالی میکنم.
فقط برای خدای خوبم می نویسم. فقط حرفم با اونه...فقط با خودش
خدایا تو خودت می دونی پیچک خشکیده ای بودم که به دور ساقه هایه مرگ پیچیده بودم
و پرپر شدم...با اومدنش از نو جون گرفتم.
نقطه امیدی بود تو این سیاهیای روزگار،تو نا امیدی دلم.
هزاران بار میگم، اگه فقط تو بخوای دیگه واسه همیشه میزارمش کنار...چونکه می دونم که می دونی... من لایق عشقش نیستم. اون بزرگه، اون پاکه اما منه حقیر چی؟
حتی نمی دونم حالا که دارم باهات حرف میزنم گوش میکنی یا نه؟ اما می نویسم شاید یه روزی دلت سوخت و نظری هم به من کردی.
خدای قشنگم... دلم بد جوری گرفته... نه گریه نمی کنم.
این اولین باری نیست که امیدمو از دست دادم پس گریه نمی کنم.
چرا به هر چی دل میبندم باید خیلی زود از دلم بزارمش کنار؟
نه...نمی گم عشقمو برام نگه دار چون دیگه نمی خوامش...دیگه هیچکسو نمی خوام.
سنگم کن...اولین دفعه ای نیست که ازت می خوام سنگم کنی!!!
شدم سنگ صبور...همه زخمایه دیگرانو به روحم وارد کردم....شکایتی نیست!!!
خدایا این دفعه بی احساسم کن، بی احساس تر از دفعه قبل که دیگه.. احساس..جرات نکنه بروز کنه
و حالا ضربه دیدن....چه خیال این هم ضربه ای دیگه بر پیکری که تیکه تیکه ست.
خدای مهربونم....تنها تو موندی برام
پس گوش کن.... نمی دونم چی شد که روح آزاد شد، پر و بالی تازه گرفت. اما باز هم به زنجیرش کشیدم.
حالا او زندانیه منست. دیگه یه لحظه هم آزادش نمی زارم. هر لحظه و هر لحظه عذابش خواهم دادم.
پس روزایه عذابت مبارکت باد.
بهتر بگم.. حاضرم مرگ تدریجی رو بهش نشون بدم...
خدای مهربونم کمکم کن. اگه صلاح میدونی ازم بگیرش ..من به دنیای خودم بر می گردم. دنیایی که با اشکام ساختم.